شوق وصال
برگرفته از زندگی نامه شهید حاج سید احمد عبداللهی است که در سال 1333 در شهرستان فریدن در استان اصفهان متولد شد و در سال 1362 در عملیات والفجر4 در منطقه عملیاتی مریوان به شهادت رسید و علت شهادت اصابت ترکش به جمجمۀ او بود.
برشی از کتاب
اواخـر حکومـت پهلـوی مملکـت حسـابی به هم ریختـه بـود. نیروهای پیـرو امام خمینـی(ره) هرجـا کـه بودنـد، سـعی میکردنـد، بـرای یـاری امـام هـر تلاشـی انجـام دهنـد. در ایـن بیـن عـدهای هم بودنـد که ازطـرف ژاندارمـری و حکومت آن زمـان اجیـر شـده بودنـد تـا نیروهـای به اصطـلاح خودشـان «خرابـکار» را شناسـایی کننـد و دمـار از روزگارشـان دربیاورنـد. بـه ایـن ترتیـب کـه عـدهای افـراد، نیروهـای انقلابـی شـهر خـود را شناسـایی میکردنـد و با چـوب و چماق بـر سـرش میریختنـد و حسـابی از خجالتـش درمیآمدنـد. بلـه آن روزهـا بهای انقلابی بـودن سـخت بـود و مـردم آن را بـا جـان و دل میپرداختند و ترسـی هم از چـوب و چمـاق ایـن و آن نداشـتند. احمـد مـا هـم جـزء نیروهایـی بود کـه اسـمش را به لیسـت «چماق به دسـتان» داده بودنـد و بـه زودی بـه سـراغش آمدنـد...شمع صراط (خاطراتی از شهید سید محسن صفوی)
این کتاب در مورد زندگي و خاطرات شهيد سید محسن صفوي است.
برشی از کتاب
عصر روز عاشورا، عكس حضرت امام را جلو ماشين گذاشتند. با برادرشان آقا سلمان رفتند، چهار باغ عباسي. شب خيلي دير كردند چند ساعتي بود كه حكومت نظامي شروع شده بود و آنها نيامده بودند. ساعت 10/5شب، برادرشان آمدند و گفتند: آقا محسن يا شهيد شده يا دستگير. من اصلاً حرفي نزدم. شهيد زهره بنيانيان آمد جلو. سؤال كرد: جدي مي گوييد!؟ آقا سلمان كه متأثر شده بود، گفت: جان خودم. زهره پس از نگاهي طولاني به من، از آقا سلمان پرسيد. مگر شما با هم نبوديد؟ آقا سلمان زير ضربات سؤال و نگاه ما جا به جا شد و گفت: نزديك ميدان انقلاب، جلو ماشين ها را ميگرفتند و راننده و سرنشين آن را همراه خودشان مي بردند و در صورت ممانعت همان جا به طرفش تيراندازي ميكردند. ما هر دو فرار كرديم. صداي شليك چند تير را شنيدم، اما صداي آقا محسن را نشنيدم. همه جا را جستجو كردم، اما هيچ اثري نيافتم...شکوفه های سرخ (یادنامه شهدای گزبرخوار)
این کتاب در مورد گرامي داشت شهداي گز برخوار است که شامل اطلاعات كلي و مختصر زندگي نامه به همراه فرازهايي از وصيت نامة شهدا تدوين شده است.
اطلاعات ذكر شده بر اساس اسناد موجود در بنياد شهيد يا اطلاعات اخذ شده از خانوادة شهيد است و براي هر شهيد يك زندگينامة مختصر كه نشانگر معرفي اجمالي ايشان باشد ارائه گردیده است.
شقایق عاشق
یکی از شهدایی که میتوان او را مصداق بارز فرد نخبه، آن هم با تعریف شورای عالی انقلاب فرهنگی در "سند راهبردی کشور در امور نخبگان" دانست سردار شهید حسن غازی است.
شهید غازی در سال ۱۳۳۸ در شهر اصفهان و در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. او دانشآموز زرنگ و درسخوانی بود. در کنار تحصیل و تعلیم به فوتبال هم خیلی علاقه داشت و بازیکن بسیار قابلی بود. حسنغازی فوتبالیست بود. هافبک وسط بازی میکرد؛ کاپیتان جوانان سپاهان. درست همان وقتی که دعوت میشود به تیم ملی جوانان و در رشتۀ داروسازی دانشگاه اصفهان هم پذیرفته میشود، همه چیز را رها میکند و میرود جنگ.
وقتی میرود جبهه، باز هم سر و کارش با توپ میافتد و میشود فرمانده توپخانه. در یکی از روزهای اسفند 62 از طلایی سپاهان میرسد به طلاییِ طلائیه و برای همیشه آنجا ماندگار میشود.
آن شهید بزرگوار، که از ابتدای جنگ تحمیلی با مسئولیتهای مختلف وارد عرصه های نبرد شده بود در بسیاری از عملیاتها در غرب و جنوب شرکت داشت و بی مهابا به دشمن میتاخت و هرگز ضعف و ناتوانی از خود نشان نمیداد.
فرماندهی کل سپاه نیز به همین علت مسئولیت ایجاد اولین گروه توپخانه سپاه را به ایشان واگذار کرد. بعد از مدتی یگانهای مستقل توپخانه در سپاه با همفکری ایشان به وجود آمدند.
اما سرانجام در یازدهم اسفند۱۳۶۲ عملیات خیبر که برای سامان بخشی به آتش پشتیبانی به خط مقدم محاصره شده طلائیه رفت و تیر بار بدست همپای بسیجیان عاشق ساعتها جنگید و سپس هدف تیر مستقیم تانک دشمن قرار گرفت و آسمانی شد.
پیکر مطهرش در جبهه طلائیه ماند و به علت اینکه عراقی ها آن منطقه را زیر آب بردند دیگر خبری از پیکرش نشد.
سید عاشورایی
قلمی بردست گرفتم تا شاید از تاریخ پرافتخار و ماندگار شهید روحانی حجت اسلام مهدوی قلمی بزنم؛اماهرچه پیش ترمیرفتم، عمق وجودش مرا مجذوب خود میساخت وگاه مرا ازنوشتن بازمیداشت. وقتی پای مصاحبه و روایتگری دوستان و همرزمانش مینشستیم، او را سیدی علمدار، پهلوانی نامدار، جانفدایی برای امام میدانستند. اگر کسی با او دیداری داشته است، ایشان را مرد میدان مبارزه مییافت.
برشی از کتاب
در یکی از خانههای محل، او و دوستانش مانند نصرتالله ابراهیمی، حسن حیدری و عبدالرضا جعفری، با به راه انداختن گروه تئاتر به فعالیتی فرهنگی اقدام كرده بودند. موضوع تئاتر و نمایش آنها مبارزه با ظالم(كدخدای محل و ارباب) بود. روزی عزتالله ابراهیمی صاحب خانه نفس نفس زناناز راه رسید و گفت: «امنیتی ها آمدند» به دستور سیدحسین، بازیگران به سرعت لباس خود را تعویضكردند و شرایط را تغییردادند. بخشدار محل به اتفاق تعدادی از مأمورین ژاندارمری در آن محل حاضر شدند. به درخواست بخشدار، سید حسین شروع به توضیح درباره موضوع آن تئاتر كرد: «كدخدایی از طرف دولت بر مردم و به خصوصكشاورزها ظلم و ستم میكند؛ شهر هم عالمی دارد و كشاورزهایی كه به دنبال این عالم شهر با ظلم و ستم كدخدا مقابله میكنند» بخشدار به آنان هشدار داد كه مبادا این نمایش برای آنها ایجاد دردسر نماید...سه تایم پنج دقیقه ای
نام کتاب به مسابقات کشتیای که در سه تایم پنج دقیقه ای برگزار میشده اشاره میکند. نویسنده این کتاب زندگی شهید عباس حسن پورمقدم را در سه قسمت از زبان راوی های متفاوت بیان میکند.
خانم مهری السادات معرک نژاد در مورد کتاب اینگونه توضیح می دهند:
شهید عباس حسن پورمقدم یکی از شهدایی است که نوجوانی و جوانی پرشوری داشته و مانند بسیاری از همرزمانش در مبارزات قبل انقلاب شرکت می کرده. ایشان به ورزش کشتی علاقه زیادی داشته و توانسته مقام هایی را در مسابقات کسب کند.
در دوران دبیرستان با دوستانی که بعدا تعدادی از آن ها در جنگ تحمیلی شهید شدند یک گروه ویژه بحث های اعتقادی و مبارزاتی با عنوان خون برشمشیر تشکیل می دهد. اوج فعالیت ایشان در دوران دفاع مقدس است، از روزهایی که ایشان با رشادت، هوش و ذکاوت خود به گونه متفاوت گذرانده و در آخر به درجه شهادت نائل شد.
برشی از کتاب
هیچکس دیگری پایین نبود. عباس منقل اسفند را از حاج خانمی تقریبا که دم در ایستاده بود گرفت و آمد وسط مینی بوس. فوت محمکی کرد بین زغال ها و دود اسفند را از هر دو طرف فرستاد. سرفة همه در آمد. - این دود رو دادم اول کاری بخورین که بدونین اینجایی که داریم میریم قراره فقط دود بخوریم. درسته که اول میریم تهران اما بعدش جنگه. هر کس فکر میکنه داریم میریم گشت و گذار یا دلش برای ننه اش تنگ میشه یا قاقالی لی میخواد، همین جا پیاده شه. محسن از اول مینی بوس صلواتی چاق کرد و همه برای ابراز آمادگی صلوات گوش کرکنی فرستادند. عباس منقل را پس حاج خانم داد و دوباره ایستاد وسط ميني بوس. نه، پس معلومه آموزش های این چند وقت بی فایده نبوده. محسن از آن جلو دوباره صلوات چاق کرد. حسن که هنوز سرفه میکرد بلند شد و گفت: اگه میخواین تا خود آبادان دیگه صلوات نفرسین، بلند صلوات. عباس اشاره ای به راننده کرد و ماشین راه افتاد. دستش را گرفت لبة یکی از صندلیها تا محکم تر بایستد. اگه میخواین تا آبادان صلوات نفرسین محسن و حسن رو بندازین پایین. دوباره همه صلوات فرستادند...سلام دایی جون
خاطرات و دست نوشتههای شهید ابراهیم براتی احمدآبادی است که خواننده را با شرایط منطقه درچه دراوایل پیروزی انقلاب، چالشهای پیشروی نیروهای انقلابی، وضعیت جبهههای نبرد حق علیه باطل، اوضاع اجتماعی و فرهنگی مردم در پشت جبهه و بخشی از مسائل شخصی و زندگی خصوصی آن شهید بزرگوار آشنا میسازد.