نمایش 9 24 36

گمشده در اربعین

گمشده در اربعین کتابی به قلم زهره سادات هاشمی داستانی درباره پیاده‌روی اربعین است. علی از خواهرش نوری می‌خواهد پاسپورتش را برای انجام مقدمات سفر اربعین به یک آژانس مسافرتی ببرد. نوری در ضمن انجام این کارها به صرافت این می‌افتد که خودش هم با وجود بیماری ریوی، برای اربعین راهی کربلا شود و این فکر او را به تلاش برای رفتن وا می دارد.

برشی از کتاب

معین داشت با قاشق غذا دهان مسیح می گذاشت هنوز نگاه نکرده بود به تصاویر؛ دوباره گفت: کاش آدم انقدر لایق باشه. انقدر خلوص داشته باشه که راهش بدهند توی این مسیر چقدرحسودی می‌کنم بهشون. معین با سر تایید کرد. تاییدش منو جسور کرد که حرف بزنم زود. رفتم سر اصل مطلب گفتم....

جانی دوست خوبه همه

جانی دوست خوبه همه ، زندگی نامه داستانی سردار شهید محمد علی شاهمرادی قائم مقام لشکر 44 قمر بنی هاشم است. این جوان بیست و چندساله که با پوتین وصله دار و لباس های سادۀ بسیجی توی خط رفت و آمد داشت؛ همان که به فرماندهی قبولش داشتند و در عین حال، با شوخی ها و لهجه روستایی اش بچه ها را به خنده وادار می‌کرد.

بخشدار ۱۴ ساله

شهید بسیجی مهرداد عزیزالهی، روز 12مهر ماه 1346 در یکی از محله‌های قدیمی به‌نام علی‌قلی‌آقا در شهر اصفهان، به دنیا آمد. یک دانش‌آموز 15 سالۀ اصفهانی که از قفس خاکی رها شد و به مقام عزیزاللهی نائل شد. او در طول جنگ به دلیل نشان دادن رشادت‌ها و توانایی‌های خود، علی‌رغم سن اندک، به بخشدار منطقه زبیدرات، از مناطق آزاد شده عراق، منسوب شده بود. در آنجا به فعالیت‌های فرهنگی مشغول بود و همزمان صبح‌ها در سنگرِ مدرسه ، در یکی از مدارس سنندج درس می‌خواند و بعدازظهرها در مساجد و کتابخانه‌ها به فعالیت فرهنگی مشغول بود. او توانست با رفتار و منشی که داشت در بچه‌های کرد تأثیر فراوانی بگذارد، طوری که بچههای مدرسه را به اردو می‌برد تا اینکه یک روز از فرماندۀ خود، درخواست کرد، جهت رفتن به جبهه های جنوب با او موافقت کند، تا بتواند بطور مستقیم با دشمن بجنگد و در آنجا جهت آموزش به واحد تخریب معرفی و بعنوان یک تخریب‌چی، فعالیت رزمی خود را آغاز کرد تا حدی که تسلط خاصی درخنثی‌سازی انواع مین پیداکرد. در این کتاب بخشی از خاطرات و رشادت‌های شهید بزرگوار مهرداد عزیزاللهی را می‌خوانید.

جایش پیش خودم است (سردار شهید قربان‌علی عرب به روایت نرگس قدوسی)

مجموعه کتاب های است که به محبت های عمیق این آدم‌ها می پردازد. آدم‌هایی که مثل ما بوده‌اند و رشته‌های محبت آن‌ها را به بقیه وصل کرده بود. محبتی که سرجایش ماند اما نرم نرم نقطۀ اتصال رشته‌ها از زمین بریده شد. این کتاب در مورد شهید قربان علي عرب، او قائم مقام عملياتي لشكر14 امام حسين بود. و در سال 1336 (همزمان با عيد قربان)متولد شد. اودر سال 1357 با نرگش قدوسی ازدواج کرد.و در سال 1364 در شرق دجله به شهادت رسید.

هزار از بیست (سردار شهید رضا کریمی به روایت بتول بنکدار)

این مجموعه کتاب روایتی از شهید رضا کریمی است که در سال 1349 متولد شد و معاون لجستیک سپاه بود و در سال 1362 ازدواج کردند و بر اثر مجروحیت شیمیایی در سال 1381 به شهادت رسیدند.

یک ماه برای همیشه (سردار شهید حسن قربانی به روایت اشرف شیشه‌گر‏‫)

مجموعه از عشق باید گفت، مجموعه کتاب های است که به محبت های عمیق آدم ها می پردازد. آدم هایی که مثل ما بوده اند و رشته های محبت، آن ها را به بقیه وصل کرده بود. محبتی که سرجایش ماند اما نرم نرم, نقطه ی اتصال رشته ها از زمین بریده شد. لشکر امام حسین(ع) از روزی که تاسیس شد در بیشتر عملیات ها چهارده گردان داشت. به نیت چهارده معصوم که گردان اباالفضل(ع) هم به این مجموعه اضافه شد. رفاقت و شجاعت و تقوا از ویژگی های این دلاورانی بود که در مجموعه ی لشکر امام حسین(ع) جمع شده بودند. اما حسن قربانی برای من خیلی عزیز بود. جوانی بود بسیار نورانی و مودب. خبر شهادت سردار سرفراز سپاه اسلام، حسن قربانی را صبح روز تاسوعا، فرمانده بزرگ حاج حسین خرازی به خانواده‌اش داد. پیکر مطهرش را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردند…

نزدیک است (سردار شهید اصغر جوانی به روایت زهرا جوانی)

این کتاب روایتی از شهید اصغر جوانی است. ایشان در سال 1340 متولد شدند و فرمانده سپاه بوکان بودند. در سال 1358 ازدواج کرده و در سال 1362 در سردشت مهاباد به شهادت رسیدند.

مثل یک خواب (سردار شهید ابراهیم جعفرزاده به روایت خانم هادی)

مثل یک خواب، روایتی از شهید ابراهیم جعفرزاده است . شهید جعفرزاده، فرمانده تیپ الغدیر یزد بود. با آن که متولد 1339 در اصفهان بود اما مردم یزد بیشتر از اصفهانی‌ها او را می‌شناختند. و در سال 1361 ازدواج کردند و در شرق دجله درسال 1362 به شهادت رسیدند.

برشی از کتاب

راوی کتاب خانم هادی همسر شهید جعفرزاده است. که در دورانی که خواستگارهای زیادی داشته همه را رد می‌کند چرا که به گفته پدرش حالا که نمی‌تواند در جبهه باشد و بجنگد، اگر شوهرش رزمنده نباشد به جنگ و جهاد خیانت کرده است. اما این یکی رزمنده بود و وقتی پدر برای گرفتن استخاره نزد حاج آقای مسجد محل می ‌رود پاسخ مثبت از قرآن می‌گیرد. حاج آقا می‌گوید: هر کسی هست رد نکنید این برایتان هم عصای موسی می‌شود و هم ید بیضا. شهید داستان به خواستگاری می‌رود و تنها شرط دختر مورد نظرش یعنی ادامه تحصیل را می‌پذیرد. آن زمان همه تلاش دارند خانم هادی را از این وصلت منصرف کنند اما او می‌خواهد این جاده را تا انتها برود. جمله‌ای را آرام زیر لب زمزمه می‌کند: این کمترین سهم من از این جنگ است. سرانجام این ازدواج سر می ‌گیرد و دیری نمی‌پاید که دختر به حرف‌های پدرش درباره مردانی که یک پایشان جبهه است و پای دیگرشان اگر هم چند روزی مرخصی بیایند، باز همان جبهه است پی می‌برد.

جنگی که تمام نشد (سردار شهید علی رضاییان به روایت فاطمه طالبی)

جنگی که تمام نشد روایتی از همسر شهید علی رضائیان است که در سال 1326 متولد شدندکه فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا بودند و در سال 1350 ازدواج کردند و در بانه در سال 1362 به شهادت رسیدند.

جنگ مال خودت (سردار شهید عبدالرسول زرین به روایت حلیمه ابراهیمی)

جنگ مال خودت، روایتی از همسر شهید عبدالرسول زرین است. شهید زرین در سال 1351 متولد شد و مسئول عملیاتی لشکر 14 امام حسین بود; او در سال 1342 ازدواج کرد و در جزیره مجنون در سال 1362 به شهادت رسید.

آخرین ستاره

این کتاب بر گرفته از متن کامل يادداشت هاي روزانه شهيد حسين كهتري است.

یک گلوله تا پرواز

هر ساله، به مناسبت فرا رسیدن سالگرد هر عملیات از دوران دفاع مقدس، برنامه ای به عنوان بزرگداشت و تجلیل از نام و یاد شهدا و رزمندگانی که در آن عملیات شرکت داشتند و حماسه هایی آفریدند، برگزار می شود. اهداف، دستاوردها، مناطق اجرای عملیات، میزان موفقیت رزمندگان، تلفات و خسارات به دشمن و ... تشریح می گردد. اما نمی دانم چرا هر ساله، بی سر و صدا و خاموش از کنار عملیات والفجر مقدماتی گذشته و هیچ ذکر و یادی از آن نمی شود. نمی دانم چرا. سرعت عمل، اقتدار، اراده ی پولادین و عزم شکست ناپذیری که سپاه اسلام از خود نشان داد و حماسه های ماندگار و عملیات های شهادت طلبانه ای که پاسداران گمنام و بسیجیان مظلوم از خود به نمایش نهادند، در تمام تاریخ جنگ تحمیلی باید کم نظیر باشد. رزمندگان ایرانی در سخت ترین شرایط جوی و موقعیت جغرافیایی، عملیات تهاجمی خود را شروع کردند. از مناطقی چون صحرای شن، تپه های رملی گرفته تا جنگل امقره، تا تنگه های صعب العبور و موانع نفوذناپذیر متعددی، در زیر سخت ترین هجمه ی آتش دشمن پیشروی کردند. بعد از سه شبانه روز عملیات گسترده، به موانعی رسیدند که توسط طراحان و کارشناسان نظامی غربی و صهیونیستی ارایه و احداث گردیده بود. آخرين مرحله ی عمليات والفجر مقدماتي ، در شب بيست و يكم بهمن ماه سال 1361 آغاز شد . دشمن تا بن دندان مسلح و مجهز به پيچيده ترين سيستم هاي دفاعي، پيشرفته ترين سلاح هاي زميني و هوايي، و با استحكامات و موانع بي نظيري كه در مقابل هجوم رزمندگان احداث كرده بود، به دست توانمند نیروهای ایرانی در هم شكسته و عقب نشست. با تاريك شدن هوا، عمليات شروع شد نيروهاي زرهي و پياده سپاه و بسيج، از تمامي مناطق آزاد شده با موفقیت پیشروی را آغاز کردند. در حالی که تمامي موانع دشوار دشمن براي اولي بار در تاريخ جنگ در هم شكسته و پشت سر نهادند، پيشروي با سرعت ناباورانه ای جهت تصرف اهداف نهايي در عمق خاك دشمن شروع شد.

صدای خروش (مجموعه خاطرات شهدا و رزمندگان استان اصفهان با موضوع همت مضاعف، کار مضاعف)

مجموعه خاطرات شهدا و رزمندگان استان اصفهان با موضوع همت مضاعف، كار مضاعف است.

برشی از کتاب

در خط پدافندي كربلاي 5 آتش دشمن خيلي شديد شـده بـود. بچـه هـا منتظر مهمات بودند. ناگهان در آن شرايط حسين زهرايي مهمـات را روي دوشش گذاشته بود و به طرف خط مي آمـد . حسـين در عمليـات حصـر آبادان يكي از پاهايش مجروح شده بود كه بعد از عمل جراحي كوتـاه تر از پاي ديگرش شده بود . با اين وضعيت در تداركات كار مي كرد و اصولا مهمات را به بچه ها مي رساند. رفته بود نزد دكتر و گفته بود نمي توانم بـا اين پا به راحتي در جبهه بجنگنم، اگر مشكلي نيست پاي راستم را هـم پـنج سانت كوتاه كنيد تا دو تا پا هم اندازه شوند و مشكل رفـت و آمـدم حـل شود. حسين عاشق و دلباخته حضرت زهرا (س) بـود و آخـرش هـم در همـان منطقه شهيد شد.

زیر درخت کنار

این كتاب خاطرات خود نوشت آقاي سید علی بني لوحي از دوران جنگ است.

برشی از کتاب

صوت دلنشين اذان منوچهر نصيري نخلستانهاي دارخوين را ميشكافت و با افق خون رنگ غرب كارون عجين مي‌گشت. نور موتوري از ميان نخل ها، مشخص نمود كه بچه‌ها از شناسايي بازگشتهاند. از سنگر مسجد دور شدم و چند لحظه‌اي نگذشت كه حسين با موتور در كنارم ايستاد. با ديدن رنگ و روي پريده و وحشت زدة او قلبم از جا كنده شد. حسين دستم را گرفت و آهسته آهسته نشست. حالت عادي نداشت. من پايان كار را از چشمان او خواندم. دو زانو جلوي او نشستم و گفتم: - مصطفي...! مصطفي چي شد؟ كجا از هم جدا شديد؟بايد چيكار كنيم؟ - از موضع قبلي عراقيها بر ميگشتيم كه موتور اونها رفت تو هوا. صداي انفجار عجيبي بود. فكر ميكنم رفتند روي مين. من ديگه چيزي نديدم و از توي گرد و غبار انفجار گذشتم. - از عراقيا چه خبر؟ تا كجا رفتيد؟ - اونا موضعشون رو ترك كردند. ما تا عمق 15كيلومتري جلو رفتيم. محل استقرار ما در آن زمان، پاسگاه دارخوين بود...