نمایش 9 24 36

سیر واقعه کربلا

کتاب حاضر برگرفته از چهار کتاب معتبر بوده که به نقل واقعه عاشورا پرداخته و می تواند ما را به اصل واقعه بدون تحریفات وارد شده در قرن‌های اخیر نزدیک سازد. علت انتخاب این کتب عبارتند از : 1-از میان پنج مقتل موجود از قرن دوم تا اوائل قرن چهارم ,که شامل مقتل الحسین ابومخنف(م ، )157طبقات ابن‌سعد(م،)230 انساب بلاذری(م ،)279 اخبارالطوال دینوری(م ،)282فتوح ابن اعثم کوفی(م )314می باشد دو مقتل ابو مخنف و ابن اعثم انتخاب شد که خود مرجع سایر کتب می باشد ( تاملی در نهضت عاشورا15 ص) 2- از منابع شیعه نیز دوکتاب ارشاد شیخ مفید(م )413و لهوف سید بن طاووس(م )664که به حادثه نزدیک بوده و مورد قبول علماء شیعه هستند انتخاب شده است. لازم به ذکر است در گذر زمان واقعه عاشورا تاثیرات شگرفی در تاریخ بشریت و انسان های فرهیخته و آزاده ایجاد کرده و همین بزرگی حادثه باعث شده در سده‌های اخیر متاسفانه در مواردی از مسیر اصلی خارج شده و مطالب غیر واقعی و بدون مستند وارد کتب شده و همین مطالب به عنوان مرجع در سخنرانی ها و روضه خوانی‌ها و مجالس عزاداری استفاده گردد. برای تهیه این مجموعه در ابتدا منابع مختلف تا قرن ده بطور کامل مطالعه شد و از بین آن ها چهار کتاب به عنوان منابع کامل تر و معتبر تر انتخاب گردید و پس از بازخوانی مجدد و تکمیل فهرست، تلاش شد کامل ترین مطالب برای هر عنوان برگزیده شود و در صورت لزوم برای برخی عناوین چند منبع آورده شده است.

برشی از کتاب

دیگر روز حسین‌بن‌علی (ع) از سرای خود بیرون آمد تا معلوم فرماید که چه خبر است. مروان در کویی به آن حضرت رسید گفت: یا اباعبدالله، تو را نصیحتی می‌کنم و در آن جز نیکویی غرضی ندارم. صلاح تو در آن است که با یزید بیعت کنی تا تو را رنجی نرسد وآتش این فتنه فرو نشیند وچون یزید بشنود، در حق تو احسان فرماید. در جمله اگر مصلحت من قبول کنی در دین و دنیا تو را بهتر افتد. حسین‌بن‌علی(ع) فرمود: إنالله وإنا إلیه راجعون، امروز اسلام ضعیف گشتهپ ومسلمانان به بلایی مبتلا شده‌اند. ای مروان، یزید کیست که تو مرا به بیعت اومی‌خوانی؟ حال آنکه می‌دانی یزید مردی شرابخور وفاسق است. این سخن سخت نااندیشیده و قبیح گفتی. من تو را بدین نصیحت که از هزار ملامت بیش است، مذمت نمی‌کنم؛ چه از تو همین آید. تو هنوز از مادر نزاده بودی که حضرت رسول (ص) بر تولعن کرد از تو چه حساب بر توان گرفت؟ ای دشمن خدای، نمی‌دانی که ما اهل بیت رسول خداییم وهمیشه حق بر زفان ما رفته است؟ من از جد خویش محمد رسول‌الله (ص) شنیدم او گفت خلافت حرام است برآل ابی‌سفیان و بر طلقا، چون معاویه را بر منبر من ببینید، شکم او پاره کنید. به خدای که اهل مدینه او را بر منبر جد من نگاه نداشتند. لهذا خدای تعالی ایشان را بر یزید مبتلا گردانید...

سید بلبلی (یادگار غواصان شهید)

سید علی موسوی که در میان میدان جنگ به سید بلبلی معروف شده بود. سوت بلبلی اش در برهه هایی از عملیات والفجر8 توانسته بود گردانی را از گرفتاری نجات دهد. این کتاب روایت خاطرات سید علی موسوی است.

برشی از کتاب

صبح که شد با سر و صدای مادر که تلاش می‌کرد مرتضی را از خواب بیدار کند، از رختخواب بیرون آمدم. صبحانه را خوردم و لباسی که از گشادی و بلندی معلوم نبود مال کی بود، پوشیدم. مادر دستمال مدرسه را دستم داد و قربان صدقه ام رفت. - ننه اگه حرف آقا مدیرو گوش ِبدی و دِرسد و خب بخونی، ملا میشی، آقاچی میشی.

سید عاشورایی

قلمی بردست گرفتم تا شاید از تاریخ پرافتخار و ماندگار شهید روحانی حجت اسلام مهدوی قلمی بزنم؛اماهرچه پیش ترمی‏رفتم، عمق وجودش مرا مجذوب خود می‏ساخت وگاه مرا ازنوشتن بازمی‌داشت. وقتی پای مصاحبه و روایتگری دوستان و همرزمانش می‏نشستیم، او را سیدی علمدار، پهلوانی نامدار، جان‏فدایی برای امام می‏دانستند. اگر کسی با او دیداری داشته است، ایشان را مرد میدان مبارزه می‏یافت.

برشی از کتاب

در یکی ‏از‏ خانه‏های‏ محل، ‏او‏ و ‏دوستانش ‏مانند ‏نصرت‏الله ‏ابراهیمی، ‏حسن ‏حیدری ‏و‏ عبدالرضا‏ جعفری، ‏با ‏به ‏راه ‏انداختن‏ گروه ‏تئاتر ‏به ‏فعالیتی ‏فرهنگی‏ اقدام‏ كرده‏ بودند. ‏موضوع ‏تئاتر ‏و ‏نمایش‏ آن‏ها ‏مبارزه ‏با‏ ظالم‏(كدخدای‏ محل ‏و ‏ارباب) بود.‏ روزی‏ عزت‏الله‏ ابراهیمی ‏صاحب‏ خانه ‏نفس ‏نفس ‏زنان‏از ‏راه‏ رسید‏ و‏ گفت:‏ «امنیتی‏ ها آمدند» به ‏دستور ‏سید‏حسین،‏ بازیگران‏ به ‏سرعت‏ لباس خود ‏را‏ تعویض‏كردند ‏و‏ شرایط ‏را‏ تغییر‏دادند. ‏بخشدار‏ محل‏ به ‏اتفاق‏ تعدادی‏ از‏ مأمورین‏ ژاندارمری ‏در ‏آن ‏محل ‏حاضر ‏شدند. ‏به ‏درخواست‏ بخشدار، ‏سید‏ حسین ‏شروع ‏به‏ توضیح‏ درباره ‏موضوع ‏آن ‏تئاتر‏ كرد:‏ «كدخدایی‏ از‏ طرف ‏دولت ‏بر ‏مردم ‏و‏ به‏ خصوص‏كشاورزها‏ ظلم ‏و‏ ستم‏ می‏كند؛‏ شهر ‏هم‏ عالمی‏ دارد ‏و‏ كشاورزهایی ‏كه‏ به‏ دنبال‏ این‏ عالم‏ شهر‏ با‏ ظلم ‏و ‏ستم‏ كدخدا‏ مقابله‏ می‏كنند» بخشدار‏ به ‏آنان ‏هشدار‏ داد‏ كه‏ مبادا ‏این ‏نمایش‏ برای ‏آن‏ها‏ ایجاد‏ دردسر‏ نماید...

سه روایت از خیبر

این کتاب برگرفته از خاطرات منتشر نشده فرماندهان آزاده است. سه روايـــت از خيبر قطعه‌اي از درياي بيكران شجاعت ها، مظلوميت ها و حماسه آفريني هاي رزمندگان و همسنگران سردار رشيد اسلام سرلشكر احمد كاظمي است.

برشی از کتاب

پس از بازجویي‌هاي اولیه، ما را به طرف بغداد حركت دادند. در طول مسیر دست‌ها و چشم‌هایمان را بسته بودند. حدود ساعت نه شب بود كه به بغداد رسیدیم. ما را به استخبارات عراق بردند و به محض اینكه از ماشین‌ها پیاده شدیم با كابل و لگد و مشت و هر چه در دسترس‌شان بود، استقبال جانانه‌اي از ما كردند. همه‌ي ما را به اتاقي بردند كه مثل مرغداري بود. تعداد نفرات به حدي زیاد بود كه همه باید روي پاهاي خود مي‌ایستادیم و جاي نشستن نبود. ما را سه روز در این اتاق، بدون غذا و آب و حتي بدون اجازه رفتن به دستشویي نگه داشتند. جداي از شكنجه‌ها، ماندن در این چنین وضعیتي خود، شكنجه غیر قابل تحملي بـــود. در طـــي این مدت عده‌اي از بــچه‌ها را براي بازجـــویي به‌اتاق‌هاي شكنجه مي‌بردند؛ به آنها شوك الكتریكي وصل مي‌كردند و به قدري آنها را مي‌زدند كه بيهوش مي‌شدند. وقتي مرا به قصد اقرار به اینكه پاسدار هستم به اتاق شكنجه بردند، اصلا از فشار درد، ناي داد زدن نداشتم...

سه تایم پنج دقیقه ای

نام کتاب به مسابقات کشتی‌ای که در سه تایم پنج دقیقه ای برگزار می‌شده اشاره می‌کند. نویسنده این کتاب زندگی شهید عباس حسن پورمقدم را در سه قسمت از زبان راوی های متفاوت بیان می‌کند. خانم مهری السادات معرک نژاد در مورد کتاب اینگونه توضیح می دهند: شهید عباس حسن پورمقدم یکی از شهدایی است که نوجوانی و جوانی پرشوری داشته و مانند بسیاری از همرزمانش در مبارزات قبل انقلاب شرکت می کرده. ایشان به ورزش کشتی علاقه زیادی داشته و توانسته مقام هایی را در مسابقات کسب کند. در دوران دبیرستان با دوستانی که بعدا تعدادی از آن ها در جنگ تحمیلی شهید شدند یک گروه ویژه بحث‌ های اعتقادی و مبارزاتی با عنوان خون برشمشیر تشکیل می دهد. اوج فعالیت ایشان در دوران دفاع مقدس است، از روزهایی که ایشان با رشادت، هوش و ذکاوت خود به گونه متفاوت گذرانده و در آخر به درجه شهادت نائل شد.

برشی از کتاب

هیچکس دیگری پایین نبود. عباس منقل اسفند را از حاج خانمی تقریبا که دم در ایستاده بود گرفت و آمد وسط مینی بوس. فوت محمکی کرد بین زغال ها و دود اسفند را از هر دو طرف فرستاد. سرفة همه در آمد. - این دود رو دادم اول کاری بخورین که بدونین اینجایی که داریم میریم قراره فقط دود بخوریم. درسته که اول می‌ریم تهران اما بعدش جنگه. هر کس فکر می‌کنه داریم می‌ریم گشت و گذار یا دلش برای ننه اش تنگ میشه یا قاقالی لی میخواد، همین جا پیاده شه. محسن از اول مینی بوس صلواتی چاق کرد و همه برای ابراز آمادگی صلوات گوش کرکنی فرستادند. عباس منقل را پس حاج خانم داد و دوباره ایستاد وسط ميني بوس. نه، پس معلومه آموزش های این چند وقت بی فایده نبوده. محسن از آن جلو دوباره صلوات چاق کرد. حسن که هنوز سرفه می‌کرد بلند شد و گفت: اگه میخواین تا خود آبادان دیگه صلوات نفرسین، بلند صلوات. عباس اشاره ای به راننده کرد و ماشین راه افتاد. دستش را گرفت لبة یکی از صندلی‌ها تا محکم ‌تر بایستد. اگه میخواین تا آبادان صلوات نفرسین محسن و حسن رو بندازین پایین. دوباره همه صلوات فرستادند...

سلوک سرخ

سخن از گمنــامانی که علی وار، فضایل پنهانشان، بر برتریهای پیدایـــشان مــیچربد؛ همان گونه که آشکار است، بس دشوار مینماید. اگر چنین نبود که دیگر «فضایل پنهان» معنی نمیداد. باید در سیرت آنان نگریست و کاوش بسیار کرد تا بتوان جرعهای از زلال آن را چشید. این مردان مرد، به کوههای درشت پیکر یخ میمانند که در آبهای جهان، شناور است و بخش بزرگ آن در زیر آب از چشمها، نهان. یکی از این ستارگان، سردار گردان مسایه شهید حجت الاسلام مصطفی ردانیپور بود. عدهای بر آن عقیدهاند که او سرمایة بزرگ جنگ و اندیشمند تدبیرهای اعتقادی و نظامی آن بود و با وجود صغر سن، مدارج کمال و معرفت را به سرعت پیموده بود.کتابی که پیش رو دارید، حاصل کوشش شبانه روزی و دسته جمعی عده ای از یاران و دوستداران شهید است.

برشی از کتاب

از سنگرهای مقاومت کاسته شده است. دو سه ساعت پیش از این، از نقطه نقطة تپّة برهانی، آتش مقاومت، دیده می شد. به نظر می‌آید یک سوم گردان، شهید و چیزی بیش از آن، مجروح شده باشند. اطرافت خالی شده. به یکی از بچه ها که در نزدیکی تو هنوز زنده است و تک تیر می‌اندازد، رو می‌کنی و دستت را اطراف دهن می گذاری و فریاد می زنی: - الصلاه! وقت نمازه، به دیگران هم خبر بده، باید یکی یکی، نماز بخونن! از روز اول که خود را شناختی اهل مستحبّات بودی. در جبهه برای هر نماز، محاسن خود را شانه میکردی و به خود و اطرافیانت عطر می زدی. به یاد داری قبل از عملیات ثامن الائمه، غسل شهادت کردی. لباس نوي سپاه را پوشیدی. به آرم آن بوسه زدی. یکی از اطرافیان، پیشانی بند سبز رنگی را به پیشانی تو بست که شعار روی آن «یا حسین» بود. به خود عطر زدی و نوید دادی...

سلام دایی جون

خاطرات و دست نوشته‌های شهید ابراهیم براتی احمدآبادی است که خواننده را با شرایط منطقه درچه دراوایل پیروزی انقلاب، چالش‌های پیشروی نیروهای انقلابی، وضعیت جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، اوضاع اجتماعی و فرهنگی مردم در پشت جبهه و بخشی از مسائل شخصی و زندگی خصوصی آن شهید بزرگوار آشنا می‌سازد.

برشی از کتاب

قرآن را داخل ساکش گذاشت و با همه خانواده یکی یکی خداحافظی کرد. با آن همه حیا که داشت برای اولین بار خواهرانش را در آغوش کشید و با آنها روبوسی و خداحافظی کرد. خواهر بزرگش گفت: این بار شهید می‌شود؛ از همه رفتارهای جدیدش پیداست. ناگهان زد زیر گریه. من از دست او خیلی عصبانی شدم اما خودم هم به چنین نتیجه ای رسیده بودم و جرئت اینکه به زبان بیاورم نداشتم. با پدر پیر و مریضش خداحافظی کرد و ازلابه لای درخت‌های گردوی دو طرف حیاط رد شد و رفت. بقیه تا سر کوچه دنبالش می‌رفتند و گریه می‌کردند؛ اما من تاب دیدن و رفتن این یکی را دیگر نداشتم. همان جا ماندم و بلند بلند به سینه می‌کوبیدم و گریه می‌کردم. وقتی همه برگشتند یکی از بچه‌ها به برادرش می‌گفت:چقدر عمو برمی‌گشت و پشت سرش را نگاه می‌کرد. دیگری جواب داد: حتما دلش نمی‌آمد ما را تنها بگذارد

سفیر عشق

این کتاب روایتی از شهید محمد نصری نصرآبادی از زبان خواهر ایشان است.

برشی از کتاب

هشت سالش بود كه نماز ميخواند. مي‌گفتم: تو كه هنوز به تكليف نرسيده‌اي نماز به تو واجب نيست. مي‌گفت: وقتي مي‌دانم نماز چقدر خوب است، وقتي ميبينم چقدر به آرامش مي‌رسم، چرا نخوانم، و تا چند سال ديگر صبر كنم؟ نمازخواندنش را دوست داشتم. جذاب بود و آسماني. وقتي نماز مي‌خواند انگار از اين دنيا رها مي‌شد و در عالمي ديگر بود. مي‌نشستم و نماز خواندنش را تماشا مي‌كردم و لذت مي‌بردم...