نمایش 9 24 36

بی بی جان

حاج خانعلی نامی آشنا برای رزمندگان لشکر امام‌حسین(ع) است. مردی مسن و سبزه رو با محاسنی کم پشت و جثه‌ای کوچک و نسبتا خاص که در اکثر عملیات‌های لشکر در سنگر فرماندهی رفت و آمد داشت. گاهی او به سراغ حسین خرازی می‌رفت و گاهی حسین به سنگر استراق می‌آمد یا او را به سنگر فرماندهی فرا می‌خواند. ضرورت کار قسمت شنود واحد اطلاعات و عملیات باعث شده بود تا خانعلی و حتی نیروهای تحت امر وی بدون واسطه با فرماندهی لشکر مرتبط باشند. در مصاحبت با وی او را همچون پدری مهربان می‌یافتی که می‌توانستی تمام رمز و راز و ناگفته‌های درون سینه‌ات را برایش بازگو کنی. چهرۀ این مرد، تمام نجابت و صداقت را یک جا به نمایش می‌گذاشت. خانعلی همانی بود که می‌دیدی. بی‌بی جان باقری مادری است که در سخت‌ترین شرایط با صبوری و شکیبایی، همسر خویش را همراهی کرد و در تربیت فرزندان و حتی فرزندان نزدیکان خویش، اخلاق نیکو و اعتقادات مذهبی را به گونه‌ای در وجود آنان نهادینه کرد که همگی پای حفظ نظام و انقلاب از جان و مال و امال خویش گذشتند. بی بی جان در گوشه گوشه خاطرات و زندگی خانعلی جایگاه ویژهای داشت.

برشی از کتاب

فکر می‌کردم مرده‌ام. بدنم کرختی و سبکی خاصی داشت. تصاویر اطرافم مات و پشت پرده‌ای کدر قرار داشت. چیزهایی پشت این پرده کدر حرکت می‌کرد. انگار سایه‌ای بود که به این طرف و آن طرف می‌رفت. گاهی کشیده می‌شد و گاهی کوتاه به نظر می‌رسید. صدای مبهمی را همراه با سوت خفیفی می‌شنیدم. صدایی پشت سرهم تکرار می‌شد. بدون وقفه ً و کاملا ً منظم بود. خواستم حرکت بکنم. اصلا امکان نداشت. شنیده بودم، وقتی آدم‌ها می‌میرند، روحشان دور و بر جنازه حرکت می‌کند. من هم مرده بودم، انگار جنازه‌ام را با هلی‌کوپتر منتقل می‌کردند. این صدای تکرار شونده صدای هلی‌کوپتر بود. تازه داشتم متوجه می‌شدم .خوب بلاخره هم دارند میبرندمان برای سردخانه. چندوقت بعد هم می‌روم خانه، تشییع می‌شوم، مراسمی برای وداع می‌گیرند و دعایی و قرآنی می‌خوانند و خاک سپاری می‌شوم و تمام. سایه دوباره حرکت کرد، به سمت من می‌آمد و می‌خواست از کنارم بگذرد. درد شدیدی در بدنم احساس کردم. ناخواسته دستم حرکت کرد و به سایه خورد. هنوز تصویر او را مات و کدر داشتم. آقا، آقا، من زنده‌ام؟ بله عزیزم. کمک خلبان هلی‌کوپتر بود. درست نمی‌توانستم چهره‌اش را ببینم. من زنده‌ام؟ بله اگه زنده‌ام، پس منو ببـوس که مطمئـن بشم. خم شد. گرمی لب‌های او را روی پیشانی‌ام احسـاس کردم. از تاثیر مواد بـیهوشی به حالت خلسه رفته بودم. پس من هنوز نمرده‌ام، ولی چرا نمی‌توانم حرکت کنم؟ هلی‌کوپتر داشت به سمت پایین می‌رفت. هوشـیاری‌ام تـوام با درد شدیدی به سراغم آمد. نفس کشیدن برایم دردآور بود. همه جای بدنم می‌سوخت و درد می‌کرد. لحظه‌ای که هلی‌کوپتر به زمین نشست. گویی مرا از ارتفاعی به زمین انداختند. تمام تنم کوفته شد. ولی نه، انگار هنوز سرجای خودم بودم. حرکت برانکـارد دردم را تشدید می‌کرد. همه جا روشن شد. دوباره خاموش شد. شب شده بود. روشنایی و خاموشی مربوط به نورهای اطراف بود. دوباره روشن شد. . آقا ، اینجا کجاست؟ دزفول، توی هواپیمائیم...

به همه بگویید

این کتاب در مورد ویژگی های شخصیتی وخاطراتی از سردار شهید احمد ربانی است. احمد ربانی در سال 1334در خوراسگان به دنیا آمد. فشار رژیم پهلوی بر انقلابیون و مبارزان باعث شد احمد و چندتن از دوستانش به عرصه مبارزۀ مسلحانه با رژیم وارد شوند و با تهیه اسلحه در این عرصه گام نهند.

به بهانه دلتنگی

داستان کوتاه بر اساس خاطرات سردار شهيد مصطفی تقی جراح است.اين كتاب شامل سه بخش است:بخش اول: با عنوان «نيم نگاه» به خلاصه زندگي‌نامۀ شهيد پرداخته است.بخش دوم: داستان زندگي شهيد از تولد تا شهادت است كه البته اتّفاق‌هاي مهم زندگي ايشان مورد نظر قرار گرفته و گُلچين شده است.بخش سوم: قطعه هاي ماندگار كه شامل: وصيتنامه، نام عمليات‌ها و مسئوليت‌هاي شهيد، نشان افتخار درجه سه فتح و در پايان عكس‌هاي مربوط به شهيد.

به آن زنده مانده ام

این کتاب دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌های روزانه شهید مسعود شعربافچی در سال‌های 1360 تا 1363 است. وی درسال 1341 در اصفهان متولد شد و در سال 1360 وارد جبهه شد و در اکثر عملیات‌ها از جمله محرم،رمضان،بیت المقدس و.. شرکت کرد و در عملیات بدر در سال 1363 مفقود شد و بعد از ده سال به آغوش خانواده بازگشت.

بنیان مرصوص

این کتاب برگرفته از خاطرات سردار جانباز ازادۀ شهید حاج محمدعلی کاشی است. ایشان در زمان دفاع مقدس، در حالی که مسئول زرهی تیپ سه لشکر هشت نجف اشرف است، در عملیات والفجر مقدماتی اسیر می‌شود و با مجروحیت شدید، به مدت 8 سال در بند اسارت می‌ماند.

بررسی جریان فکری عبدالله بن مسعود

پس از رحلت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، صحابه¬ی ایشان، در ماجرای سقیفه بنی ساعده و به خلافت رسیدن ابوبکر، به دو گروه متمایز گردیدند، گروهی با گردانندگان سقیفه هم پیمان شدند و گروهی نیز در مقابل آنان قرار گرفته و خلافت و امامت را حق الهی حضرت علی (ع) می دانستند. در این بین گروهی از صحابه¬ی برجسته پیامبر (ص) همچون عبدالله بن مسعود بی طرفی و سکوت اختیار نمودند. اما این گروه کم¬کم با سیاست های خلفا همداستان شدند. عبدالله بن مسعود در سال 21 هجری به دستور خلیفه دوم به عنوان معلم قرآن رهسپار کوفه گردید. ره آورد این سفر فرهنگی که عبدالله بن مسعود عهده دار آن شد، تأثیر عمیق و دامنه دار و جریان فکری را در کوفه بر جای نهاد که آن را به یکی از مراکز عمده¬ی شکوفایی و خیزش فکری اسلامی تبدیل کرد و مدرسه¬ای از تفسیر قرآن در آن شهر تأسیس نمود. در این نوشتار سعی شده است به معرفی جریان فکری عبدالله بن مسعود و نقش وی در تربیت شاگردان این مدرسه علمی فقهی که بیشتر از اشخاص سرشناس و فقهای زمان خود و تأثیر گذار در جریان های فکری و فرهنگی کوفه تا حادثه عاشورا می باشند، پرداخته شود. حدود سی سال قبل ازز هجرت پیامبر(ص) از مکه و مدینه، عبدالله بن مسعود از خاندان هذیل که خاندان معروف و بزرگی بودند، در شهر مکه متولد گردید. عبدالله بن مسعود یکی از اصحاب بزرگ حضرت رسول(ص) می باشد. ابن مسعود از صاحبان علم، معرفت، فقه و حدیث بود و در میان صحابه مقامی ارجمند و امتیاز خاصی داشت.

برشی از کتاب

عبدالله بن مسعود نقل می کند که : پسر بچه ای در حد بلوغ بودم و گوسفندان عقبه ابن ابی معیط را می چرانیدم، پیامبرو ابوبکر که از مشرکان گریخته بودند پیش من آمدند، پیامبر (ص) فرمود: ای پسر آیا قدری شیر داری که به ما بدهی؟ گفتم: من امین این گله ام و نمی توانم به شما شیر بدهم. پیامبر(ص) فرمود: آیاماده بزی که جفت گیری نکرده باشد در گله هست؟ گفتم آری و چنان ماده بزی را آوردم، پیامبر پای حیوان را در دست گرفت و دست به پستان آن کشید و دعا فرمود که در نتیجه پستان جانور پر شیر شد و ابوبکر سنگ گودی را آورد و پیامبر (ص) آن بز را در آن سنگ دوشید و ابوبکر از آن نوشید. پیامبر(ص) دوباره بز را دوشید و من آشامیدم و سپس به پستان بز فرمود به حال نخست برگرد و خشک شو و چنان شد. پس از دیدن این معجزه، به محضر پیامبر (ص) رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا! از آیات قرآن که می خوانی چیزی به من بیاموز. آن حضرت دست بر سرم کشید و فرمود: إنَّکَ غُلامٌ مُعَلّم «همانا تو نوجوانی آموزگارهستی» و من از دهان رسول خدا(ص) هفتاد سوره را آموختم و در این مورد هیچ کس با من ستیز و نزاعی ندارد.

برای وطن

برگرفته از زندگینامـه شـهدای روسـتای سـفتجان است.

بانو باید امین باشد

نگاهی که به دور و اطرافمان بیاندازیم می‌بینیم همه به نحوی با این کتاب مرتبط اند. (بانو باید امین باشد) یک جمله چهار کلمه ایست. واژه ی (بانو) را در تعابیر مختلف روزانه به کار می‌بریم: مادر، خواهر، همسر، دختر، فامیل، استاد، دوست، همکار و... امر(باید) را هم که باید با برهان و دلیل اثبات کرد. می‌ماند صفت (امین بودن) که به تعبیر فرهنگ معین به معنای امانتدار، معتمد، وکیل، مباشر، مدیر، مرشد است و برای ما صفت پیامبر رحمه للعالمین است حتی پیش از بعثت. (امین شدن) اما کار هر کس نیست و ایستادگی و مراقبتی مردانه می‌طلبد. مراقبه و تلاشی که در جغرافیای اسلام نه به مردی، بلکه بر اساس تقوای الهی است. (امین) در این جا نقش توصیفی دارد برای یک بانوی مجتهده و نقش پیشنهادی برای تمام بانوانی که می خواهند امانتدار بار الهی شوند و می خواهند (امین شدن) را تمرین کنند.

کتاب بانو امین بهترین آینه تمام نمای زن ایرانی است. او آينه خداشناسي، آينه تقوا، آينه صداقت و صفا، آينه اعمال شايسته و اخلاق انساني است. بانو امین متولد سال 1274 در شهر اصفهان است.

 

برشی از کتاب

 خانم ها بايستي بدانند اگر اطفال خود را در کودکي به اخلاق خوب عادت ندهند. مرتکب گناه بزرگي شده‌اند زيرا تربيت مادر به نحو معجزه آسايي در طفل تأثير مي نمايد. لهذا براي تربيت او هيچ چيز مؤثر تر از اين نيست که خود پدر و مادر و اهل خانه داراي فضيلت اخلاقي و ايماني و تقوي باشند که عکس العمل اعمال خوب و اخلاق پسنديده آن‌ها در قلب بچه ثابت گردد. پس نخستين طريق تربيت طفل اعمال و افعال خود پدر و مادر است پس از آن ممانعت نمودن او از حرکت زشت و کلمات نابهنجار.....