پنجم تا پنجم
«پنجم تا پنجم» روایتگر زندگی و خاطرات شهید حمید توحیدی است.
این شهید جوان با استعداد و نخبهای که دارای رتبه کنکور ۳۳ و دانشجوی رشته پزشکی اصفهان بود برای دفاع از کشور به جبهههای نبرد حق علیه باطل رفت و در پنجم اسفندماه سال ۶۵ در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.
پیکر پاک شهید حمید توحیدی در یک روز برفی و سرد زمستانی به همراه پیکرهای پاک چند تن از همرزمانش همچون شهیدان سیدمحمد مهدوی، علی مقیمی، کمال اسدی و منصور امینی، بر روی دستان جمعیت انبوهی از مردم شریف و شهیدپرور شهرستان خوانسار و اساتید و دوستان و همکلاسیهایش تشییع شد و در گلزار شهدای سنگشیر خوانسار آرام گرفت.
گمشده در اربعین
گمشده در اربعین کتابی به قلم زهره سادات هاشمی داستانی درباره پیادهروی اربعین است. علی از خواهرش نوری میخواهد پاسپورتش را برای انجام مقدمات سفر اربعین به یک آژانس مسافرتی ببرد. نوری در ضمن انجام این کارها به صرافت این میافتد که خودش هم با وجود بیماری ریوی، برای اربعین راهی کربلا شود و این فکر او را به تلاش برای رفتن وا می دارد.
برشی از کتاب
معین داشت با قاشق غذا دهان مسیح می گذاشت هنوز نگاه نکرده بود به تصاویر؛ دوباره گفت: کاش آدم انقدر لایق باشه. انقدر خلوص داشته باشه که راهش بدهند توی این مسیر چقدرحسودی میکنم بهشون. معین با سر تایید کرد. تاییدش منو جسور کرد که حرف بزنم زود. رفتم سر اصل مطلب گفتم....آقای دکتر
کتاب «آقای دکتر» به بررسی موشکافانه نحوه شکلگیری بهداری رزمی در دوران جنگ تحمیلی با روایت اولین فرمانده بهداری لشکر امام حسین(ع) میپردازد در این کتاب به نحوه مجروحیت فرماندهان و حضور مسئولان عالی رتبه کشور در بهداری جنگ نیز پرداخته است که از جمله آن میتوان به حضور مقام معظم رهبری و داستان مجروحیت حسین خرازی اشاره کرده و عملیات به عملیات نشان میدهد که چگونه کادر جان برکف امداد و درمان که اغلب آنان متخصص و داوطلبانه به جبهه اعزام شده بودند، توانستند جان صدها مجروح را نجات دهند.
برشی از کتاب
چیزی که دوستان گفتند؛ ظاهراً وقتی بیهوش شدم، مرا همراه با یکی از بچه های 7نجف آباد به نام آقای صالحی که آن هم یك چشمی شده بود، روی دوش اسرای عراقی انداختند که به عقب بیاورند.آتش که می ریختند، اینها روی زمین شیرجه میزدند.ماهم از روی دوش شان به پایین پرت می شدیم. وقتی مرا به اورژانس میرسانند، نبضم را که می گیرند، ظاهراً ضربانی نداشتم، برای همین مرا جزء شهداءگذاشته بودند. مرا در کفن و پلاستیك می پیچند و می گذارند، پشت سنگر که من و بقیه شهداء را با وانت به معراج شهداء انتقال دهند. هوا گرم بود. داخل پلاستیک هم گرم. من هم نیمه جانی داشتم وچون نفس میکشیدم، پلاستیک عرق کرده بود.یك نفر این را دیده بود و به دکتر اطلاع می دهد. دکتر دوباره معاینه میکند و میبیند که نبض دارم. مرا به اورژانس برمیگردانند و بعداز وصل سرم و خون به بیمارستان سینای اهواز انتقال می دهند. بعد از سه روز که به هوش آمدم، فکرکردم شهید شدم و جوانان بهشتی که بعداً فهمیدم پرستاران هستند، داشتند خونهای خشك شده را می شستند و مرا تمیز میکردند.آن روز
شهید داوود میرزایی در هشتم 1369 در روستای علی عرب در شهرستان چادگان در استان اصفهان متولد شد. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی در سال 1394 ازدواج کرد. شهید پس از ازدواج با درجه ستوان دومی به استخدام سپاه پاسداران در آمد. در تاریخ 24 بهمن 1397 به دست منافقین تکفیری در انفجار اتوبوس حامل پاسداران استان اصفهان به شهادت نائل شد. مراسم تشییع و خاکسپاری این شهید بزرگ ترین مراسمی بود که تا آن روز، روستای علی عرب به خود دیده بود.
سنگ، کاغذ، گلسنگ
سلام من ریسه ریزه هستم 8 سالمه. من یک گلسنگم اما نه گل هستم نه سنگ! میدونی ما هم مثل درخت ها با آب و اکسیژن و نور غذا میسازیم. و وقتی که دنبال جواب یه سوال هستم سراغ کتابخونم میرم. مامان قصه ما گیاهان زیادی را میشناسه و به عنوان دارو از اونا استفاده میکنه و به خاطر یه دلایلی در کتاب آمده است مجبور شدیم به خانه عموم برویم.
در این کتاب به مامان و باباها میگه که مواظب باشند در طبیعت زباله نریزند و یا با دود کارخونهها هوا و خاک را آلوده نکنند که باعث ازبینرفتن موجودات و آلودگی هوا بشه و برای خود بچهها هم ضرر داره.
رسته از زنجیر
رسته از رنجیر داستان آزاده بزرگوار حیدر وکیلی است.
برشی از کتاب
من حیدر وکیلی دانش آموز کلاس اول راهنمایی درسهرو فیروزان شهرستان فلاورجان بودم که جنگ همه جانبه رژیم حاکم بر عراق علیه کشورمان ایران شروع شد این موضوع مثل تمام مردم ایران دغدغه اول من نیز شد اما کم سن بودم نمیگذاشتن آزادانه تصمیم بگیرم و برنامهام را پیش ببرم.جانی دوست خوبه همه
جانی دوست خوبه همه ، زندگی نامه داستانی سردار شهید محمد علی شاهمرادی قائم مقام لشکر 44 قمر بنی هاشم است.
این جوان بیست و چندساله که با پوتین وصله دار و لباس های سادۀ بسیجی توی خط رفت و آمد داشت؛ همان که به فرماندهی قبولش داشتند و در عین حال، با شوخی ها و لهجه روستایی اش بچه ها را به خنده وادار میکرد.
حماسه دو گردان
نویسنده کتاب آقای حاج امیر حسنپور در مورد حماسۀ دوگردان اینگونه میگوید:کتاب حماسه دوگردان روایت زندگی سردارشهید سیداکبرصادقی فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان خوانسار و همچنین فرمانده گردان یازهرا(س)درعملیات والفجر۸ و نیز فرمانده گردان امام سجاد(ع) درعملیات کربلای۵ از لشکرمقدس ۱۴امام حسین(ع) اصفهان به قلم حقیر نوشته شده است .علت عنوان حماسه دوگردان این بودکه سردارشهیدصادقی فرمانده دوگردان ذکره شده بوده که این دوگردان حماسههای زیادی آفریدهاند .درابتدای کتاب سرلشکرشهید حاج حسین خرازی درجمع رزمندگان به معرفی ایشان میپردازند. فرمانده گروهانهای گردان یازهرا، سیداکبر، شهیدمحمدرضا تورجیزاده، شهید محمود اسدیپور و شهید اسکندر محمودی و.....سایر شهیدان والامقام وگمنام دیگر بودهاند که این شهیدان عمدتا در دامن سید اکبر رشد کردند.در نهایت سردار شهید صادقی۲۳دی ماه۱۳۶۵ همراه با۲۵تن ازشهدای گردان امام سجاد(ع) درعملیات کربلای۵، درشهرستان خوانسارتشییع و۲۵دی ماه به خاک سپرده شدند که چند سالی است ۲۵ دی ماه در خوانسار برای گرامی داشت این شهیدان مراسمی به نام روز حماسه و ایثار برپا میشود.حقیرافتخاردارم که حدود سه سال در لشکر۸نجف اشرف و همچنین حدود سه سال تا پایان دفاع مقدس از نیروهای کادر فرماندهی گردان یازهرا(س)در لشکرمقدس ۱۴امام حسین(ع) حضور مستمر داشته و نیز سه بار از ناحیه دست چپ، پا، سر و گردن مجروح شده و با افتخار از جانبازان ۷۰درصد ۸سال دفاع مقدس میباشم.التماس شهادت